چشم هایم نگرانش هستند
هر بار به یادش گذری میزنم
به سپیدار بلند
به همه شب بوها
و سراغش را از خاطره ها میگیرم
هر صبح چشم هایم را با انتظار میشویم
و هر شب اسمش را با بهترین واژه ها می گویم
ولی افسوس که سهم دل من از او
کمی انتظار تا خورشید
کمی انتظار تا فردا ها
کمی انتظار تاچشم هایش هستند
ولی دیگر شب ها در گریه غرق نمی شوم
اشک هایم بی هوده است
رنگ شب بوی او را می آورد
و من و ستاره ها چشم به راهش هستیم
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط: شعر 2 ، ،
تاريخ : پنج شنبه 24 مرداد 1392نظر بدهید
| 20:56 | نویسنده : امیرعباس |